سلام ...نویسنده های گلم... سریعا یک ایمیل به من بدید...تو کامنت خصوصی برام بزارید..

نویسنده هایی هم که جدیدا عضو شدن اگر تا یک هفته اعلام حضور نکنن حذف میشن.

در ضمن از این به بعد هر نویسنده که می خواد رمان بزاره اسم رمان با نویسنده رمان رو بهم میده تا خودم به موضوعات اضافه کنم تا باعث بی نظمی در موضوعات نشه... ممنون بچه ها...



تاريخ : سه شنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۳ | 22:41 | نویسنده : فاطمــه |
سال نو رو باتاخییر به همه خواننده های عزیز تبریک میگم.

ایشاالله سال خوبی داشته باشید



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ | 12:53 | نویسنده : سحر |
سلام سلام..خوبین؟؟خوشین؟؟چه میکنید با رمان؟؟

می بینید چقدر دختر خوبیم..درست لحظه حساس رمان پست رو تموم می کنم..!!!

این پست مربوط به شخصیت ها و پوستر رمانه..عکس ها رو یه دوست مهربون توی سایت نودهشتیا

برام پیداکرده..پوستر هم یه دوست دیگه برام درست کرده بازم ازشون تشکر میکنم..اگه دوست

دارید..بفرمایید ادامه..نظر هم یادتون نره..



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۲۱ فروردین۱۳۹۴ | 13:5 | نویسنده : الهام |
سلام..بفرمایید ادامه..راستی پست قبلی ویرایش شد..اول

اونو بخونید..این قسمت جالبه..حالشو ببرید..

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ | 18:13 | نویسنده : الهام |
سلام  

سال نوتون مبارک. 

من سال خوبی رو براتون آرزو می کنم و بابت غیبت طولانیم معذرت می خوام



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ | 23:20 | نویسنده : پرنیا |
سلام.. فکر کنم این طولانی ترین پست اخیر باشه..پس حالشو

ببرید..بفرمایید ادامه..

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ | 18:57 | نویسنده : الهام |
سیزده تون به در

دشمناتون در به در

رفقاتون گل به سر

خوشبختی هاتون صد برابر

سیزده به در مبارک..

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ | 13:9 | نویسنده : الهام |
به به سلام به روی ماه همتون... میبینم که وبلاگ خلوته و خبری نیست.. نویسنده های عزیز کجا هستن؟ یه اعلام حضوری بکنید.. یک سری دوستان هنوز ایمیل ندادنا..

بریم سر این رمان... خودم تازه شروع به خوندن کردم.. موضوعش جالبه.. راستی چرا رمان ها رو دانلود میکنید کامنت نمیزارید که نظرتون رو درباره رمان بگید؟ بابا با معرفتا یه نظری چیزی که من بدونم رمانا خوبن یا نه...

خوب بریم سر خلاصه رمان..

خلاصه داستان : داستان هیوا داستان زندگی دختری معمولیست که دست سرنوشت بازی هایی را برایش رقم زده که مسیر زندگی اش را به واسطه گذشته خانواده اش ، تغییر می دهد . داستان مثل خیلی از داستانهای دیگر آبستن رازهایی است که یکی یکی روشن می شوند. و او تن به یک زندگی اجباری خواهد داد و سایه مردی در زندگی اش می افتد که هیوا از نیتش خبری ندارد. بعد از گذر چند فصل، داستان اصلی پوسته خود را می شکافد و نمایان میشود. داستانی موازی با خط اولیه.

نویسنده : پ.غفاری کاربر انجمن نودهشتیا

تعداد صفحات : ۵۵۸

 

 

دانلود رمان



تاريخ : یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ | 15:20 | نویسنده : فاطمــه |
سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستای عزیزم...

پیشاپیش سال نو رو به همتون تبریک میگم..

و اما رمان جدید امروز...

این رمان رو خودم خوندم.. خوب بود شما هم بخونید..

خلاصه رمان:

داستان راجع به دختری ۲۲ ساله به اسم مریمه… فارق التحصیل روانشناسی اما عاشق بازیگری که بخاطر استعدادی که داشته بهش پیشنهاد بازی تو یه فیلم میشه اما خانواده ش مخالف بودن که مریم به کمک دوستاش و با هزار زحمت خانواده شو با شرط و شروطی راضی میکنه… طی این پروژه دو نفر وارد زندگی مریم میشن… نفر اولی زندگیش توسط مریم عوض میشه… اما نفر دومی زندگی مریم رو عوض میکنه… و زندگی این سه نفر به طرز عجیبی همراه با عشق و ایمان بهم گره میخوره…

نویسنده:Artmis69 کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود فایل PDF رمان دنیا همان یک لحظه بود



تاريخ : جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ | 12:32 | نویسنده : فاطمــه |
تاريخ : پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ | 17:41 | نویسنده : پرنیا |
تاريخ : دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ | 21:35 | نویسنده : پرنیا |
سلام..بچه ها الان به قدری سرم شلوغه که حد نداره. فقط الان پستا رو با موبایلم دارم میزارم و وقت جواب دادن به کامنتاتون رو ندارم. سرم خلوت بشه میام...



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ | 11:14 | نویسنده : فاطمــه |
بابت دیر شدن این پست معذرت می خوام این  

روزاسرم خیلی شلوغ بود.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ | 23:44 | نویسنده : پرنیا |
تاريخ : یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ | 17:19 | نویسنده : فاطمــه |
تاريخ : شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ | 19:17 | نویسنده : فاطمــه |
وااااااااااااااااااااااااااااا پس چرا نوشته قبلیم کامنتی نداشت؟؟

تا کامنت نذارین ادامشو نمی ذارما.اونوقت یه نوشته خوب رو از دست دادین حالا خود دانین



تاريخ : جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ | 19:42 | نویسنده : زهره |
اگر بازم رمان نیمه تموم هست بگید تا ادامه بدمش... فعلا من که رفتم لالا..



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ | 19:19 | نویسنده : فاطمــه |
یعنی چشمام از خستگی داره دو دو میزنه... بی انصافیه اگر رمان های این وب رو می خونید و نظر ندید.



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ | 19:15 | نویسنده : فاطمــه |
تاريخ : سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ | 19:11 | نویسنده : فاطمــه |
تاريخ : سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ | 19:7 | نویسنده : فاطمــه |