نویسنده ها حتما بخونند...

رمز تو نظرات تایید نشده...


من خیلی معذرت میخوام ازفاطمه که تو پستش دست بردم ولی فکرکنم باید اینو اینجا اضافه میکردم

میخواستم بدونم این عزیزان حانیه/پردیس/کیمیا/مهسان/هانیه/کجا تشریف دارییییییییییین؟؟؟؟؟

یه اعلام حضور کنید لطفا.......اگه کسی میدونه به منم بگه......مچکــــــــــــرم

 

امضا : Mina!



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 7 شهریور1393 | 20:46 | نویسنده : فاطمــه |

سلام به دوستای خوب و دوست داشتنیم...

از اون جایی که وب خیلی خلوت شده و از این خلوتی دلم گرفته می خوام از دوستانی که دوست دارن نویسنده این وبلاگ باشن و همچنین از دوستانی که میخوان رمانشون رو در وبلاگ ما قرار بدهند دعوت به همکاری بکنم... فقط قبل از عضویت قوانین وبلاگ رو بخونید...

راستی توی این مدت کاملا مشاهده کردم که رابطه من و بیشتر خواننده هام یک طرفه هست و من از این یک طرفه بودن ناراحت هستم.. دوستای عزیزی که رمان میخونید نظرات، انتقادات و پیشنهادات خودتون رو باما در میون بزارید... به خدا نمیدونید وقتی بچه ها رمان ها رو نقد میکنن یا برای رمان کامنت میزارن چقدر ما رو خوشحال می کنید یه جورایی مزد تلاشمون رو با کامنتای زیبای شما میگیریم...

 

در ضمن در صورت صحبت با بنده در پایین کادری که مربوط به امکانات وبم هست اگر آنلاین بودم میتونید باهام صحبت کنید....

ممنون از همراهی همه ی شما رمان خوان ها...



تاريخ : چهارشنبه 1 مرداد1393 | 19:3 | نویسنده : فاطمــه |
حیفم اومد اینو نذارم.

چندخط بیشترنیست. ولی من بااین چندخط گریه کردم زیاد...

نظرفراموش نشه.

مطالبی ازاین قبیلو توی قسمت(مطالب متفرقه)میتونید پیداکنید.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 18:45 | نویسنده : سحر |
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرم هاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نمي دونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگي ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه ش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي تونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.»

نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها مي رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:

آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.



تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 18:29 | نویسنده : سحر |
کسایی که نمیدونند،بدونن...

من داستانه کوتاه وحکایت میزارم توی وب سایت.

اونایی که هنوزنخونیدومن گذاشتمشومیتونید توی (مطالب متفرقه)پیداکنید.

این یکی خیلی قشنگه.چندخطم بیشترنیست.

نظرفراموش نشه



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 17:11 | نویسنده : سحر |
سلام اینم قسمت دوم باور کنید رمان جالبیه خوددانی

اگه نظر ندید نه نظر سنجی میزارم و نه هم بقیه یه این رمان رو

 

من نظر میخواااااااااااممممممممممممممم نظــــــــــر  

اگه باهاتون قهر کنم خوبه؟؟؟ با تو ام قهر میکنما رهاخانوم  پس نظر بدید



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 17:1 | نویسنده : عسل |
چرا نظرنمیزاریددددددددددددددددددددد؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 16:24 | نویسنده : سحر |
سلام بچه ها..خوبید؟؟خوشید؟؟چه خبرا؟؟توی این چند روزی که نبودم دلم براتون انداره

یه مورچه شده بود..جالتون خای خیلی خوش گذشت..به به به به میبینم که آرشیو نظرات

هنوز خالیه..پس شماها کجایید؟؟؟

بفرمایید ادامه..

حرف آخر نظر فراموش نشه



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 16:1 | نویسنده : الهام |
سلام

 

تو اون نظر سنجیه رمانی که از تون گرفتم رمان یاسمین بیشتر بود

اما به خاطر یه نفر که خیلی برام عزیزه رمان دخترکرمونی و پسرتهرونی رو گزاشتم

رمان یاسمین رو هم میزارم

من این رمان یعنی رمان دخترکرمونی و پسر تهرونی را به خاطررها جان گذاشتم بعد از اینم این رهایه ما هرچی بگه به حرفاش گوش نمیکنم

اینم خلاصه داستان:

خلاصه : سام و خونوادش به دلیل مشکلاتی راهی کرمان میشن خونه پدربزرگه سام ، خانواده 4 نفره ای برای تنها نبودن و کمک حاله مادر بزرگ و پدر بزرگه سام خونه آنها زندگی میکردند و دختری زیبا روی و زیبا خویی دارند و طی اتفاقاتی این دو نفر مجبور میشن …….

رمان یلدا رو که کسی نخوند ولی این رمان جالبه بهتون پیشنهاد میکنم که بخونیدش

لطفا نظر بزارید

واگرنه پستام و دیر دیر میزارم

حالا برید ادامه



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 15:27 | نویسنده : عسل |
اینم ادامش.........بیچاره مانی



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 13:25 | نویسنده : مینـــا |
سلام.این یه داستانه کوتاهه.

داستانا ی کوتاه و حکایتایی که توی وب میزارمو توی قسمت (مطالبه متفرقه)میتونید پیداکنید.

نظربزارید.

5یا6 خط بیشتر نیستن ولی جالبو خوندنین



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 13:17 | نویسنده : سحر |
فعلا تا اینجا رو داشته باشید تا آدرنالین خونتون یه کم بالا بره..



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 12:44 | نویسنده : فاطمــه |
نظر می خوام... رمانش خیلی قشنگه ها...



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 12:43 | نویسنده : فاطمــه |
راز نگهدار شما کیه؟؟؟

تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 12:15 | نویسنده : عسل |
اومدم اومدم با دسته پرم اومدم از مدیرایه وبلاگ خیلی معذرت میخوام

چون این صفحه یه من اصلا در مورد رمان نیست بازم میگم ببخشید

در یه مورد دیگه هم عذر میخوام اینکه مینا جون گفت هر روز ۲ تا پست بیشتر نزار اما من دیروز پستایه زیادی گذاشتم اگه امروزم مشکلی نداشته باشه یه ۶ تایی میزارم اما فاصله هایه بینش و زیاد میکنم

حالا برید ادامه مطلب

 

بدترین ویژگی یه پسر که رو اعصابت میره چیه؟؟

                 

     



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 10 شهریور1393 | 11:47 | نویسنده : عسل |